معرفی کتاب: پسر مهربانی بود که عاشق مهربونی کردن به دیگران بود. نیک اغلب به این فکر میکرد که کاش جایی وجود داشت که همه مهربان باشند. تا اینکه یک روز، چشمهایش را بست و وقتی باز کرد، خود را در جنگلی سبز و زیبا، کنار حیوانی بامزه و دوستداشتنی یافت.
نیک با لبخندی مهربان به او سلام کرد. آن حیوان تپلی با شنیدن صدای نیک، خوشحال شد، لپهایش گلی شد و گفت: «اسم من کاپی است. من برگچه خوارم و فقط برگ میخورم.» نیک پاسخ داد: «چقدر نرم و بامزهای! آیا خانواده هم داری؟ کاپی لبخند زد و گفت: «بله، چهار تا دارم؛ چون ما چندقلو به دنیا میآوریم.» نیک از این گفتوگو احساس خوبی داشت و از کاپی خواست که او را به دیدن بچههایش ببرد…
کلیدواژهها: تخیل در کودکان، مهربانی، حیوانها، رفتار، داستان
نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.