معرفی کتاب: در دشتهای ایران مامان روباه مهربون با سه توله خیلی بامزهاش زندگی میکردن. مامان روباه مهربون باید برای پیدا کردن غذا شبها از لونه بیرون میرفت یه روز که خورشید داشت غروب میکرد، مامان روباه داشت میرفت بیرون که بوبو بوبو (شاه بوف) رو دید که روی یه شاخه نشسته اگه بوبو بوبو اون رو میدید بهش حمله میکرد تا شکارش کنه، مامان روباه مهربون منتظر موند تا بوبو بوبو خوابش برد و اونم یواشکی دنبال غذا رفت.
یه روباهِ مهربون
مامانِ خوب و کاردون
بیرون میرفت تنگِ غروب
به دنبال غذای خوب
از قضا که بوبو بوبو
نشسته بود مثل لولو
تا روباه رو شکار کنه
غذای خوش گوار کنه
کلیدواژهها: روباهها، داستان
نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.