معرفی کتاب: در یکی از روزهای زیبای بهاری بود که لیدی بیتل برای پیادهروی و پیدا کردن غذا به بیرون از خانه رفت. او ناگهان شتهای را دید که در حال نوشیدن شهد شیرین گلی زیبا بود و داشت آن گل را نابود میکرد. لیدی بیتل تصمیم گرفت برای نجات گل و سبزهزار آن شته کوچک را بخورد و با خودش گفت که: «من باید برای سلامتی سبزهزار تلاش کنم و تازه این میتونه یه غذای خیلی خوشمزه برای من باشه.»
تو یه روز بهاری
داخل سبزه زاری
لیدی بیتلِ زرنگ
خورد شتهای بیدرنگ…
کلیدواژهها: داستانهای کودک، کفشدوزکها، حشرهها، عادات و رفتار، داستان، شعر
نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.