معرفی کتاب: خال خالی از خواب بیدار شد و از خانهاش بیرون آمد. یک شته کوچولو دید که دارد گلها را اذیت میکند.
کفشدوزک ناقلا
رفت سراغ شتهها
گرفتشون و خورد زود
چون چوبی که میشه دود
خال خالی زود رفت و شته را خورد که گلها را اذیت نکند. خورشید خانم هم خوشحال شد و او را بوس کرد.
خورشید خانم دید، خندید
یه بوسه از اون برچید
گفت: کار تو درسته
راستی که نمرهات بیسته…
کلیدواژهها: کفشدوزکها، داستان، شعر، حشرهها، عادات و رفتار
نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.