همه داستانها از یک فکر شروع میشوند؛ یک تصویر که ناگهان در ذهن شکل میگیرد، یک سؤال، یک خاطره، یک اتفاق واقعی یا حتی یک جمله ساده.
ممکن است یک روز با خودتان فکر کنید: «اگر یک نفر ناگهان متوجه شود تمام خاطراتش ساختگی بودهاند، چه اتفاقی میافتد؟» همین فکر ساده میتواند آغاز یک داستان باشد. اما میان داشتن یک ایده و نوشتن یک داستان خواندنی فاصله زیادی وجود دارد.
داستان زمانی شکل میگیرد که نویسنده بتواند فکر اولیه خود را به شخصیت، اتفاق، کشمکش و احساس تبدیل کند؛ بهگونهای که خواننده بخواهد صفحه بعد را هم بخواند.
اما چگونه میتوان این کار را انجام داد؟
۱. فکر اولیه را ثبت کنید
اولین قدم، سادهترین قدم است: ایدهتان را بنویسید.
لازم نیست جمله زیبایی باشد یا طرحی کامل داشته باشید. هرچه در ذهن دارید روی کاغذ بیاورید.
مثلاً:
«دختری هر روز نامهای از خودش در آینده دریافت میکند.»
همین یک جمله میتواند نقطه شروع یک داستان باشد.
نویسنده نباید به ایدههای کوچک بیاهمیت نگاه کند. بسیاری از داستانهای جذاب از یک «اگر…» ساده آغاز میشوند.
۲. از خودتان سؤال بپرسید
حالا باید ایده را باز کنید.
اگر شخصیت اصلی نامهای از آینده دریافت میکند، چه کسی نامهها را میفرستد؟
چرا نامهها فرستاده میشوند؟
داخل نامه چه نوشته شده است؟
اگر شخصیت به توصیههای نامه عمل کند چه اتفاقی میافتد؟
اگر به آنها عمل نکند چه؟
بزرگترین ترس شخصیت چیست؟
چه چیزی ممکن است زندگی او را تغییر دهد؟
هر سؤال میتواند یک مسیر تازه برای داستان ایجاد کند.
در واقع، نویسنده با سؤال پرسیدن از ایده، آن را از یک فکر ساده به یک موقعیت داستانی تبدیل میکند.
۳. شخصیت اصلی را بسازید
داستان بدون شخصیت، فقط مجموعهای از اتفاقات است.
خواننده باید کسی را داشته باشد که بتواند زندگی، ترسها، خواستهها و مشکلات او را دنبال کند.
برای ساختن شخصیت اصلی، فقط به ظاهر او فکر نکنید. مهمتر از آن، باید بدانید:
- چه چیزی میخواهد؟
- از چه چیزی میترسد؟
- چه چیزی را از دیگران پنهان میکند؟
- چه نقطهضعفی دارد؟
- چه چیزی حاضر است برای رسیدن به هدفش از دست بدهد؟
- در پایان داستان قرار است چه تغییری کند؟
شخصیت جذاب لزوماً شخصیت بینقص نیست. اتفاقاً ضعفها، اشتباهها و تضادهای درونی هستند که یک شخصیت را باورپذیر میکنند.
۴. برای شخصیت یک خواسته مشخص ایجاد کنید
یکی از مهمترین عناصر داستان، خواسته شخصیت است.
شخصیت باید چیزی بخواهد و برای رسیدن به آن تلاش کند.
ممکن است بخواهد کسی را پیدا کند، حقیقتی را کشف کند، از شهری فرار کند، خانوادهاش را نجات دهد، عشقش را به دست آورد یا گذشته خود را جبران کند.
وقتی شخصیت هدفی دارد، داستان حرکت میکند.
برای مثال، اگر شخصیت شما میخواهد نامههای مرموز را پیدا کند، میتواند برای رسیدن به هدف خود وارد موقعیتهای مختلف شود و با موانع گوناگون روبهرو شود.
۵. مانع ایجاد کنید
اگر شخصیت از ابتدا به خواستهاش برسد، داستان خیلی زود تمام میشود.
داستان زمانی جذاب میشود که میان شخصیت و هدف او مانع وجود داشته باشد.
این مانع میتواند یک انسان، یک راز، یک شرایط اجتماعی، یک مشکل خانوادگی یا حتی ترس و تردید خود شخصیت باشد.
مثلاً شخصیت میخواهد حقیقت را پیدا کند، اما هر بار که به حقیقت نزدیک میشود، اطلاعات جدیدی دریافت میکند که همه چیز را پیچیدهتر میکند.
خواسته + مانع = کشمکش
و کشمکش یکی از موتورهای اصلی داستان است.
۶. داستان را فقط تعریف نکنید؛ آن را نشان دهید
یکی از تفاوتهای داستان معمولی و داستان تأثیرگذار در شیوه بیان اتفاقات است.
به جای اینکه همیشه بگویید:
«علی خیلی ترسیده بود.»
میتوانید ترس او را در رفتار و واکنشهایش نشان دهید:
«دستش روی دستگیره خشک شده بود. چند بار تلاش کرد در را باز کند، اما انگشتهایش آنقدر میلرزید که کلید از دستش افتاد.»
در حالت دوم، خواننده فقط درباره ترس علی اطلاعات دریافت نمیکند؛ بلکه میتواند آن را احساس کند.
البته «نشان دادن» نباید در تمام جملهها و موقعیتها اجباری شود. ترکیب درست روایت، توصیف و نمایش احساسات، داستان را طبیعیتر میکند.
۷. فضا و جهان داستان را بسازید
داستان در یک فضای مشخص اتفاق میافتد.
این فضا ممکن است یک روستای کوچک، یک شهر شلوغ، یک خانه قدیمی، یک مدرسه، یک سیاره دور یا حتی دنیایی کاملاً خیالی باشد.
جزئیات درست میتوانند فضای داستان را برای خواننده زنده کنند.
اما لازم نیست همه چیز را توضیح دهید. چند جزئیات انتخابشده گاهی بیشتر از چند صفحه توصیف میتوانند فضا بسازند.
مثلاً بوی نان تازه در یک کوچه قدیمی، صدای قطاری که نیمهشب از کنار خانه عبور میکند یا چراغی که در یک ساختمان متروکه هنوز روشن است، میتواند به داستان هویت بدهد.
۸. داستان را به سمت یک بحران ببرید
هرچه داستان جلوتر میرود، مشکلات شخصیت باید جدیتر شوند.
در آغاز شاید شخصیت فقط با یک سؤال روبهرو باشد. سپس با مشکلی مواجه شود. بعد بفهمد که مشکل بسیار بزرگتر از چیزی است که تصور میکرد.
در نهایت باید به نقطهای برسد که مجبور شود یک تصمیم مهم بگیرد.
این نقطه را میتوان اوج داستان دانست؛ جایی که تنش به بالاترین حد خود میرسد و انتخاب شخصیت اهمیت زیادی پیدا میکند.
۹. پایان را از همان ابتدا در ذهن داشته باشید
لازم نیست قبل از شروع نوشتن تمام جزئیات پایان را بدانید، اما داشتن یک تصور کلی از مقصد داستان مفید است.
از خودتان بپرسید:
شخصیت اصلی در پایان چه چیزی یاد میگیرد؟
چه چیزی را از دست میدهد؟
آیا به خواستهاش میرسد؟
آیا تصمیمی که در پایان میگیرد با شخصیتی که در آغاز داستان داشت متفاوت است؟
یک پایان خوب فقط داستان را متوقف نمیکند؛ بلکه نتیجه اتفاقاتی است که در طول داستان رخ دادهاند.
۱۰. بازنویسی را جدی بگیرید
اولین نسخه داستان معمولاً نسخه نهایی نیست.
بعد از تمام کردن داستان، مدتی از آن فاصله بگیرید و سپس دوباره آن را بخوانید.
ممکن است متوجه شوید بخشی از داستان اضافی است، شخصیت خاصی نیازی به حضور ندارد یا بعضی اتفاقات باید جابهجا شوند.
در بازنویسی میتوانید:
- جملههای اضافی را حذف کنید.
- گفتوگوها را طبیعیتر کنید.
- شخصیتها را عمیقتر کنید.
- ریتم داستان را بهتر کنید.
- تناقضهای داستانی را برطرف کنید.
- پایان را قویتر کنید.
گاهی داستان خوب نه در اولین نوشتن، بلکه در چند مرحله بازنویسی متولد میشود.
۱۱. به خواننده فکر کنید، اما داستان خودتان را بنویسید
شناخت مخاطب مهم است. اگر برای نوجوانان مینویسید، زبان و موضوع داستان باید با این گروه سنی تناسب داشته باشد. اگر داستانی جنایی مینویسید، انتظار خواننده با داستانی عاشقانه متفاوت است.
اما نباید صرفاً به دنبال حدس زدن سلیقه بازار باشید.
داستانی که فقط برای جلب توجه دیگران نوشته شود، ممکن است هویت خود را از دست بدهد.
نویسنده باید بتواند میان شناخت مخاطب و حفظ نگاه شخصی خود تعادل ایجاد کند.
از یک فکر کوچک تا یک داستان بزرگ
برای تبدیل یک فکر به داستان، لازم نیست از همان ابتدا همه چیز را بدانید.
میتوانید با یک جمله شروع کنید:
«اگر…»
بعد شخصیت را پیدا کنید.
به او یک خواسته بدهید.
سر راهش مانع قرار دهید.
کشمکش ایجاد کنید.
او را مجبور به انتخاب کنید.
و در نهایت ببینید این مسیر او را به کجا میرساند.
مثلاً:
فکر:
«مردی هر شب خواب آینده خودش را میبیند.»
شخصیت:
مردی معمولی که از آیندهاش راضی نیست.
خواسته:
میخواهد آیندهای را که در خواب میبیند تغییر دهد.
مانع:
هر بار که سعی میکند آینده را تغییر دهد، اتفاقی تازه رخ میدهد که او را به همان سرنوشت نزدیکتر میکند.
کشمکش:
آیا باید با آینده مبارزه کند یا بپذیرد که بعضی اتفاقات اجتنابناپذیر هستند؟
حالا دیگر فقط یک فکر نداریم؛ یک داستان داریم.
نویسنده بودن یعنی به ایده فرصت زندگی بدهید
ایدهها همهجا هستند. در خیابان، در یک گفتوگوی کوتاه، در خاطرات کودکی، در یک خواب، در یک سؤال یا حتی در یک اتفاق ساده روزمره.
اما همه ایدهها تبدیل به داستان نمیشوند.
آنچه یک نویسنده انجام میدهد، این است که به ایده خود فرصت رشد میدهد.
یک فکر کوچک را میگیرد، دربارهاش سؤال میپرسد، شخصیت میسازد، مانع ایجاد میکند، اتفاقها را کنار هم قرار میدهد و در نهایت آن را به جهانی تبدیل میکند که خواننده بتواند برای مدتی در آن زندگی کند.
پس اگر امروز یک ایده در ذهنتان دارید، منتظر یک ایده بهتر نباشید. همان ایده را بنویسید. شاید داستانی که سالهاست منتظر خوانده شدن است، همین حالا در ذهن شما آغاز شده باشد.