معرفی کتاب: صبح شده بود و آفتاب تمام باغ میوه را درخشان کرده بود. نار با همان غرور همیشگی از خانه بیرون رفت. او در راه به دو دوستش، «موزی» و «توتا» رسید و به آنها اهمیتی نداد.
موزی با خوشحالی گفت: «هی نار! بیا با ما بازی کن!»
اما نار با نگاهی سرد پاسخ داد: «من به اندازه کافی خاص و جذاب هستم. نیازی به بازی با شماها ندارم!…»
دوستانش نار را تماشا کردند و حس کردند چه قدر او ممکن است تنها باشد.
و اینگونه، نار خود را از دوستیهای شیرین دور کرده بود…
امروز روز تولد نار بود. اما هیچ نشانهای از موزی و توتا در اطراف نبود. نار با افتخار گفت: «این جشن تولد فقط برای من است! من بهترین هستم!»
آن روز برای نار خیلی مهم بود، چون روز تولّدش بود.
او از صبح زود همه جا را تمیز کرد و برق انداخت و هی زیر لب میگفت: «وای چه خوب! امروز همه میان تولّدم!»
شاخهها را با برگهای براق تزیین کرد، چند دونهی یاقوتیاش را برق انداخت و یک تاج کوچولو روی سرش گذاشت.
بعد منتظر شد…
کلیدواژهها: داستان، کودکان، میوهها، آفتهای کشاورزی، زنبورها
نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.