معرفی کتاب: تابستان سال ۱۴۰۳ بود؛ آفتاب همچنان داغ بود اما گرمای آن در برابر هیجان سفر، رنگ میباخت. ساعت حوالی دو بعدازظهر بود که من، نیایش، با باباجونم، عمه نیکتا و همسرش امین، کولههایمان را جمع کردیم و پا در راه سفری گذاشتیم که قرار بود تا سالها در دل و جانمان حک شود ساعت حدود شش، من همراه باباجونم، عمه نیکتا و همسرش امین، با دلهایی پر از شوق و چشمهایی پر از انتظار، راهی سفر کربلا شدیم. هوا هنوز روشن بود و جادهی طولانی پیش رو، مثل یک نوار آرام و کشیده، ما را به سمت لحظههایی ناب و خاطرهانگیز میبرد. تا خرمشهر با ماشین امین رفتیم؛ سفری طولانی، اما چون در کنار هم بودیم، خستگیاش کمتر حس میشد. باباجون با مهربانی و آرامش همیشگیاش حرف میزد، شوهر عمهام امین با صبوری رانندگی میکرد و عمه نیکتا هم مثل یک همراه دوستداشتنی و صمیمی، کنار من بود و هر لحظه حس خوبی به دلم میریخت…
کلیدواژهها: حسین بن علی (ع)، امام سوم، زیارت و زائران، کربلا، داستان
نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.