معرفی کتاب: در زمانهای خیلی دور بیش از ۳۰۰۰ سال پیش در جنوب غربی کشور ایران در استان خوزستان نزدیک به شهر شوش مردمی زندگی میکردند که به آنها ایلامیها میگفتند. مردم ایلام چندین خدا را پرستش میکردند یکی از پادشاهان ایلامی ناپیریشا و نام همسر او ناپیرآسو بود. آنها چند سالی بود که بچهدار نشده بودند. ملکه گاهی وقتها به شهر میرفت و با حسرت به بچهها نگاه میکرد. یک روز که به شهر رفته بود کودکی زیبا را دید از او خوشش آمد و دستور داد بپرسند آن بچه کیست؟ آن بچه نوه آهنگر شهر بود اسمش جریره بود و پدر و مادر خود را به خاطر بیماری از دست داده بود ملکه موضوع را با پادشاه در میان گذاشت اما او قبول نکرد و گفت: نه، من بچه خودم را میخواهم…
کلیدواژهها: داستانهای تاریخی، داستانهای کودک، ایلام، تمدن ایلام باستان
نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.