معرفی کتاب: دارکوب کوچولوای به رنگ قرمزِ براق در جنگل با مامان و بابا و خواهر و برادر کوچکترش زندگی میکرد. اسم دارکوب قرمز براق بود. براق تازه پرواز کردن را یاد گرفته بود. همش میپرید روی این درخت و روی آن درخت و به آنها نوک میزد و سوراخشان میکرد. چون غذای دارکوبها کرمهای کوچکی هست که زیر پوست درختان زندگی میکنند. دارکوبها با نوک زدن به درختان هم خودشان غذا میخورند و هم به درختان کمک میکردند که کرمها و حشرات آنها را پوسیده نکند.
یک روز براق به مادرش گفت: مامان عزیزم من امروز دوستدارم بروم بگردم و یک درخت بزرگِبزرگ پیدا کنم که تا حالا هیچکس به آن نوک نزده باشد. دارکوب از مامانش اجازه گرفت و مامانش گفت: براق جان برو و زود هم برگردد و زیاد دور نشو براق گفت: چشم مامان قشنگم و رفت. دارکوب براق پَر میکشید روی درختها و با خودش میگفت نه این درخت را دوستنداشتم بروم برای درخت بعدی روی درخت بعدی پرید و گفت: نه، این درخت بزرگ نبود درخت بزرگتر هم هست. دارکوب همینطور رفت و رفت و رفت یکدفعه دید هوا دارد تاریک میشود و باید به خانه برگردد…
کلیدواژهها: دارکوب و توکان، خرس به گرگ گفت بلا گر رفع شود حاشا، جوجهتیغی مهربان، ویانا و گلهای نرگس، بنیامین و حسین
نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.