معرفی کتاب: یکی بودی یکی نبود، پسر کوچک دوستداشتنیای بود به نام کوشا، او همیشه داخل حیاط بازی میکرد. او عاشق گلها و شکوفههای درختشان بود، چون درخت سیبشان تازه شکوفه داده بود.
یک روز که داشت به درختشان نگاه میکرد، متوجه شد که شتههای سبزرنگ دارند به شکوفهها آسیب میزنند و شهد شکوفهها را میمکند، خیلی ناراحت شد.
با دقت بیشتری به درخت نگاه کرد و دید مورچهها دارند از روی ساقه درخت بالا میروند، مورچهها شهد شیرین گلها را دوست دارند ولی مثل شتهها نمیتوانند شهد گلها را بمکند…
کلیدواژهها: همزیستی، درختهای میوه، آفتهای کشاورزی، مورچهها، داستان
نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.