معرفی کتاب: یکی بود یکی نبود کوشا برای بازی کردن با مادرش همیشه به جنگل و طبیعت نزدیک خونشون میرفت. یک روز کوشا در جنگل حیوون تپلی دید و بهش نزدیک شد و گفت: سلام خرسی تو چقدر مهربونی! چرا از من نمیترسی؟ چرا به من حمله نمیکنی؟ حیوون تپلی گفت: من خرس نیستم، من کاپی بارا (برگچه خوار) هستم و با همه حیوونا دوستم و همه حیوونای جنگل منو دوست دارن. غذای من برگ و گیاهان کوچولو هست.
من مامانم و توی شکمم نینی کاپی دارم. کاپی با کوشا دوست شد.
چند روز بعد که بچههای کاپی به دنیا اومده بودن و کوشا رفته بود دیدنشون، کاپی گفت: بیا بریم توی جنگل تا حیوونا رو بهت نشون بدم. کوشا گفت: من دوست دارم گاندو رو از نزدیک ببینم…
کلیدواژهها: رفتار، همزیستی، داستان
نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.