معرفی کتاب: بیستوپنج روز از پاییز گذشته بود.
صبحِ شنبهای آرام در مهرماه سال ۱۳۸۸ ساعت ۹، در بیمارستان زینبیه شیراز، صدای گریهی نوزادی کوچک در فضا پیچید؛ صدایی که آغازگر داستان دختری به نام نیایش بود.
پدر و مادرش با لبخند و شوقی وصفنشدنی، نام نیایش را برای او انتخاب کردند؛ نامی که بوی دعا، آرامش و عشق میداد.
پدر و مادر، با لبخندی پر از مهر، نوزاد کوچکشان را تماشا میکردند نوزادی که قرار بود تمام دنیایشان شود.
روزها یکی پس از دیگری گذشتند و نیایش آرامآرام بزرگتر شد.
او نورِ خانه بود؛ دختری که با خندههای کودکانهاش دلِ پدر و مادرش را گرم میکرد.
پدر و مادرش عاشق او بودند. پدرش هرچه نیایش میخواست برایش فراهم میکرد و نمیگذاشت آب در دل دخترش تکان بخورد. هر بار که به خانه برمیگشت، دستهایش خالی نبود، گاهی عروسکی کوچک، گاهی کتابی رنگارنگ و گاهی اسباببازیای که برقِ شادی را به چشمهای دخترش میآورد و مادرش نیز تمام عشقش را نثار او میکرد. ظهرها، بعد از پیشدبستانی، دست نیایش را میگرفت و به پارک نزدیک خانه میبرد؛ جایی که خندههای کودکانهاش میان تابها و سرسرهها گم میشد و آرزوهای کوچکِ یک دختربچه در آسمان آبی پرواز میکرد.
زندگی برای نیایش، شبیه قصهای شیرین و آرام بود، قصهای پر از محبت، امنیت و لبخند.
اما سرنوشت، همیشه آنگونه که ما میخواهیم پیش نمیرود.
چهاردهمین روز از خردادماه فرا رسید؛ روزی که همهچیز تغییر کرد.
در یک چشم بر هم زدن، پدر نیایش از این دنیا رفت و آسمانِ زندگی دختر کوچکش رنگ دیگری گرفت.
از همان روز، سرنوشت نیایش یکشبه تغییر کرد. دختری که تا دیروز دستهای پدر را پناهِ امن خود میدانست، ناگهان با جای خالی بزرگی روبهرو شد؛ جای خالیای که هیچوقت از قلبش پاک نشد.
اما درست از همان روز بود که فصل تازهای از زندگی نیایش آغاز شد؛ فصلی که قرار بود از یک دختر کوچک، انسانی قوی و الهامبخش بسازد.
نیایش دختری است که در هفت سالگی، تلخترین غم زندگیاش را تجربه کرد…
کلیدواژهها: داستانهای نوجوانان فارسی، اراده، داستان
نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.