معرفی کتاب: یک روز که پدر و مادر ثنا و سینا قرار بود به یک سفر کاری بروند بچهها را گذاشتند خانهی بیبیگل که مادربزرگشان بود.
بیبیگل گفت: سینا جان! ثنا جان! بیاین با هم واسه امروز آش درست کنیم.
بیبیگل همینطور که داشت وسایل آش را روی میز میگذاشت، تلفنش زنگ خورد و بعد که صحبتش تمام شد، رو به بچهها کرد و گفت: نوههای گلم! من یه کاری برام پیش آمد، مراقب خودتون باشید؛ میرم بیرون و زود برمیگردم.
وقتی بیبیگل رفت ثنا رو به سینا کرد و گفت: مگه آش درست کردن چیکار داره؟ میخواد همه موادی که بیبیگل گذاشته روی میز رو توی قابلمه بریزیم. سینا بیا کمک بده! تا خودمون آش درست کنیم اینجوری بیبیگل رو خوشحال میکنیم.
نیم ساعت گذشت، بیبیگل آمد و رفت توی آشپزخانه وقتی قابلمه را دید جیغش بلند شد و گفت: سینا! ثنا! زود بدوین بیاین اینجا! آخه این چه کاریه که کردین؟ چرا همه مواد آش رو قاطی کردین؟…
کلیدواژهها: داستانهای علمی، علوم، آزمایشها، آشپزی، داستان
نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.