معرفی کتاب: آرش برای تفریح و بازی به جنگل رفته بود. او به کنار برکه رفت و یک حیوان آرام با مویی قهوهای که دم نداشت را دید، از او پرسید اسم تو چیست؟ او گفت: اسم من برگچه خوار (کاپی بارا) هست، من همراه بقیه دوستانم کنار آب زندگی میکنیم.
برگچه خوار همانطور که مشغول خوردن غذایش بود داشت فکر میکرد. آرش از او پرسید به چه فکر میکنی؟ او گفت: من به زودی مادر میشوم و چندتا بچه به دنیا میآورم. آرش خیلی خوشحال شد و گفت: وقتی بچهها به دنیا آمدند، میتوانم بیایم آنها را ببینم؟ برگچه خوار گفت: البته، چرا که نه…
کلیدواژهها: حیوانها، داستان، داستانهای علمی، همزیستی حشرات، کودکان
نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.