معرفی کتاب: اولین، یا شاید بهتر بگویم جاودانهترین دیدار دوباره، همیشه با یک حس عجیب همراه است. چیزی میان شوق و دلتنگی، میان آشنایی و غریبی. لحظهای که زمان متوقف میشود و تنها چیزی که در ذهن باقی میماند، حضور همان چهره، همان نگاه، همان احساسی است که انگار هیچوقت از بین نرفته.
این دیدارها، حتی اگر کوتاه باشند، در ذهن جاودانه میشوند. مثل یک عکس قدیمی که رنگ و بوی خاطرات را در خود حفظ کرده. شاید گاهی کلمات کم بیاورند برای توصیف چنین لحظهای، اما حسش… حسش هیچوقت فراموش نمیشود.
و درست مثل این لحظات بهیادماندنی، برخی موجودات مثل ما انسانها هم هستند که با حضورشان، خاطراتی ماندگار در ذهن ما تا ابد میسازند. برای من، این موجودات، گربهها بودند. در طول زندگیام، با گربههای زیادی دوست بودم. دوستیهایی که همیشه با توافقات بزرگ و یکطرفه شروع میشدند. توافقاتی که در نهایت، گربهها برندهی بیچون و چرای این بازیهای پیچیده و هراز تو بودند. اما یکی از این توافقات، نهتنها برای من و برادرم، بلکه برای کل خانوادهمان، به یک خاطرهی عجیب و فراموشنشدنی تبدیل شد.
در طول زندگیام، با گربههای زیادی دوست بودم. دوستیهایی که همیشه با توافقاتی بزرگ و یکطرفه شروع میشدند. واقعاً نمیدونم چرا تو آن لحظات احساسات مثل رودی غیرقابل کنترل به منطق یورش میبرد و آن را به راحتی و بدون هیچ نگرانی در اعماق فرو میبرد. منطق به هر سویی چنگ میزد تا خود را از غرق شدن نجات دهد. او باید نقش زیرکانه و حساس خود برای تأخیر در تصمیمگیریهای احساسی ایفا کند ولی، چه میشه کرد، او منطق هست و متأسفانه بیشتر اوقات، در جایگاه دوم با مدال نقره خود در سکوی تصمیمات با پرچم «چه کنم، از الآن بگم من مقصر نیستم» با چهرهای ناراحت و عصبی به صاحب مدال طلا نگاه میکند. احساسات با ناز و کرشمه به او چشمک میزند ولی او در پاسخ به این تخیل رفتار، بهش یادآوری میکند که برای فراموشی و آرام کردن آن تصمیم ناگهانی و احساسی باید من را مورد لطف و محبت خودت قرار بدی.
خلاصه بگم براتون که، در نهایت توافقات شکل میگرفت. گربهها برندهی بیچون و چرای آن بودند. اما یکی از این توافقات، نهتنها برای من و برادرم، بلکه برای کل خانوادهمان، به یک خاطرهی فراموشنشدنی و عجیب تبدیل شد، خاطرهای که، درس زندگی بود برای درک بهتر خود و اطراف.
آن روز، یک توافق تاریخی بستیم. ۲ کیلو گوشت خالص، بدون چربی و استخوان، که قرار بود ناهار یک خانوادهی شلوغ ۷ نفره باشد. اما من و برادرم، با آن حس کودکانه و عشق بیقید و شرطمان به گربهی سفید حیاطتمان، تصمیم گرفتیم این گوشت را به او هدیه دهیم. گربهای با چشمانی بزرگ و خاکستری، که همیشه با نگاههای معصومانهاش دل ما را برده بود.
ما که آخرین، کوچکترین و همچنین دوقلو هم بودیم، به هم قول دادیم به مادرم چیزی نگیم. این جریان مثل یک راز برادرانه پیش خودمون تا ابد بمونه،
«حسی کودکانه از ناآگاهی وسیع به جزییات بیشتر.»
این قرارداد یک خطی و نانوشته به رعایت یک اصل مهم تکیه کرده بود،
«رازداری»
به هم قول دادیم که این راز را تا ابد پیش خودمان نگه داریم. رازی که نهتنها یک توافق نانوشته بود، بلکه یک پیمان برادرانهی ناگسستنی به حساب میآمد. میخواستیم با خون این توافق را بنویسیم و تا ابد تو سینههامون حفظش کنیم، ولی جرأت نکردیم، چون باید به پدر و مادر و بقیه اهل خانه جواب پس بدیم. پیش خودمون بمونه، ترسیدیم. ما چیکارمون به این کارهای سخت و دردآور. 2 کیلو گوشت خون و خونریزی نمیخواد، نهایتش یک تنبه ساده، ولی ما به عهدمون پایبند بودیم و خواهیم بود تا ابد، این شعار نیست، حقیقت محض هست.
اما متأسفانه به کوتاهی همین لغاتی که شما تا الآن خوندید، همهچیز از هم پاشید و برملا شد. الآن به احتمال زیاد چراهای زیادی تو ذهنتون دارن جیغ میزنن و به اطراف برای پیدا کردن جواب مناسب و مرتبط پرسه میزنن. چراهایی به شکل علامت سؤال با چهرههایی متعجب و بهت زده. چجوری؟ …
کلیدواژهها: اولین یا بهتر بگم جاودانهترین دیدار دوباره، درخت وجود و پیامرسانهای نورانی، تجربهای متفاوت، علت و معلول، من اشتباه میکنم یا دنیا همین روش را پیش میبرد؟، آیا ما مقصر هستیم یا آنها؟، آیا هر چیزی براساس خوبی بنا شده است؟، آن روی سکه، چرا ظالمها بر مظلومها برتری دارند؟، ایجاد رابطه دوستی ولی باز شکست!!!
نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.