معرفی کتاب: مرخصی محمدحسین تمام شده بود و باید به پادگان برمیگشت، مادرش همینطور که قرآن را بدست گرفته بود تا او را راهی کند دلشوره عجیبی داشت ته دلش حسابی میلرزید. محمدحسین گفت: مامان! من توی آشپزخونهی پادگان هستم، نگران من نشو! خبری که نیست؛ من چیزیم نمیشه نهایتاً من یه نونی بخرم و یه آشی بپزم برای سربازا و زد زیر خنده که حال و هوای مادرش را عوض کند.
اما ته دل مادر یه چیز دیگه بود، مثل سیر و سرکه میجوشید، بیقرار بود دلش میخواست که جلوی محمدحسین را بگیرد و نگذارد که برگردد اما چارهای نداشت. به چشمان پسرش نگاه کرد و او را خیلی قویتر از خودش دید. مادر چشمهایش را بست و آرام گفت: به خدا سپردمت و زیر لب آیه الکرسی خواند، قرآن را روی سر محمدحسین گرفت و او را راهی کرد. چند روزی میشد که اسرائیل غاصب و آمریکای جنایتکار به ایران حمله و اکثر نقاط ایران را بمباران کرده بودند و این دلیل دلنگرانی مادر شده بود…
کلیدواژهها: جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران، شهیدان، بازماندگان، داستان، دفاع مقدس
نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.