معرفی کتاب: محمد آقا و مهرانگیز با ذوق و شوق برای نوه دختریشان که قرار بود دو هفته دیگر به دنیا بیاید کلی وسایل و اسباببازی خریدند. اولین نوه شیرینترین هست و همه برای دیدنش لحظهشماری میکنند.
محمد آقا همینطور که در فکر بود و رانندگی میکرد پشت چراغ قرمز رسید که یکباره پرسید: مهرانگیز! اسم بچه رو قراره چی بذارن؟
– والله دقیق نمیدونم قراره یکی از اسمهای ائمه رو بذارن. محمد! خیلی ذوق داری ببینیش؟
– آره، خیلی زیاد، خب معلومه تو چطور؟
– من که نگو و نپرس، روزها تو خونه تمرین میکنم که چطور باهاش بازی کنم.
هر دو زدند زیر خنده، چراغ سبز شد و محمد آقا حرکت کرد. مهرانگیز وقتی از کارهای خانه تمام شد تلفن را برداشت تا احوال نجمه را بپرسد. بوق، بوق، بوق، بعد از چند ثانیه نجمه گوشی را برداشت و گفت: سلام مامان! چطوری؟
– سلام عزیزم! منم خوبم
– بابا چطوره؟
– بابا هم خوبه، امروز رفتیم بازار و برای عروسک قشنگمون کلی وسایل خریدیم.
– جدی مامان؟ چه خوب، دوست دارم زود بیام و ببینم چیا براش خریدین.
– انشاالله جور کنید یه روز بیاید اینجا هم برا شام پیش ما باشید هم وسایل بچه رو ببرید…
کلیدواژهها: جنگ ایران و اسرائیل، پدربزرگها و مادربزرگها و نوهها، روابط خانوادگی، کودکان، داستان، دفاع مقدس
نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.