معرفی کتاب: در نزدیکی جنگلی زیبا خانهای قرار داشت که در آن رادوین با خانوادهاش زندگی میکرد. رادوین با خرس کوچکی دوست بود و هر روز با او به جنگل میرفت و کمی قدم میزد. یک روز که رادوین و برت کوچولو به جنگل رفته بودند، برت کوچولو توتفرنگی را که از بوته کنده بود به او داد. رادوین به فکر فرو رفت. برت کوچولو دلیلش را پرسید و رادوین گفت: دلم بلوبری میخواهد. ای کاش بلوبری داشتیم. برت کوچولو گفت: غصه نخور! من به منطقه سردسیر میروم و از پدربزرگم برایت بلوبری میگیرم.
دو تا دوست مهربون
هم صحبت و خوش زبون
توی باغچه با احساس
راه میرفتن با وسواس
میخوردن توتفرنگی
در اون باغچهی رنگی
بعد از گشت و گذاری
که داشتن اون حوالی
افتادن به فکر کاشت
بلوبری جاش اینجاست
کلیدواژهها: کودکان و حیوانها، بذرها، تکنولوژی زیستی، داستان، شعر کودکان
نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.