معرفی کتاب: تقریباً سال 1348 بود، زمانی که خاندان پهلوی بر ایران حکومت میکرد. قلعهای در قلب روستای راک با وسعت و تاریخ ششصد ساله وجود داشت که فریدون خان اولین خان این قلعه بود و بعد از او به ترتیب جمشید خان و رستم خان و مهدی خان در آنجا زندگی میکردند. من دختری پر جنب و جوش نوه مهدی خان و دختر سلطان علی بودم. آن هنگام پانزده سال بیشتر نداشتم، دختری خانزاده و لرتبار از دیار کهگیلویه بویراحمد از توابع شهرستان کهگیلویه روستای راک بودم.
جمعیت خانواده ما ده نفر بود و من فرزند سوم بودم. پدربزرگم مهدی خان سه تا همسر داشت، همسر اولش دختر خان بویراحمد بیبی حوری و همسر دومش خانزاده که بختیاری بود و اما همسر سوم او که نامش بیبی خانم بود مادربزرگ من میشد که رعیتی بود. بعد از فوت پدربزرگم مهدی خان، من و خانواده عمویم حیات خان در یک عمارت زندگی میکردیم. عموی ناتنیام خان روستای راک شده بود، بخاطر ناتنی بودن این دو برادر که هر کدام از زن دیگری بودند زندگی کردن در یک عمارت را کمی برایمان سخت میکرد. خانواده عمویم از خانواده ما تجملاتیتر بودند و ما بیشتر به سبک رعیت و سادهزیست بودیم. قلعهای که ما در آن زندگی میکردیم بزرگ بود و دروازهای چوبی و به رنگ قهوهای داشت که در هر دو طرف دروازه، شومینههایی برای گرم شدن نگهبانان لحاظ شده بود.
در طبقه اول قلعه، ما و خانواده عمویم زندگی میکردیم که خانواده ما در سمت راست و خانواده عمویم در سمت چپ عمارت بودیم. دقیقاً روبری دروازه اسطبل بزرگی بود که در آن مرغ، گوسفند و اسب نگهداری میشد. در طبقه دوم قلعه، اتاقکهای کوچکی قرار داشت که محل مهمانهای ویژه بود. این اتاقکها خالی بودند تا هر وقت مهمانی به عمارت آمد در آنجا از آنها پذیرایی شود. نام مادرم گلی و خانهدار و پدرم شغلش کشاورزی بود؛ اما از خودم بیشتر بگویم که دختری پر جنب و جوش و یکدنده بودم که زیر بار حرف زور نمیرفتم. در میان خانواده بهترین لباسها را به تن میکردم. پدر و مادرم خیلی به من عشق میورزیدند و من را جور دیگری دوست داشتند. از لباسهایم بگویم که در کل تنپوشهای زنانه استان ما از یک دامن پر چین با پیراهنی که به آن به زبان محلی خودمان، «جومه» یا «کراس» گفته میشود تشکیل میشد و سرپوشهایمان نیز از لچک و کلاهچه تشکیل میشد که هر دو را با نقره و طلا و بدلیجات تزئین میکردیم. کلاهچههایمان از جنس مخمل و تکه پارچههایی اطلاق میشد که بر روی سرمان میبستیم و بعد لچک را روی آن میانداختیم. یکی دیگر از سربندهایمان «گلونی» نام داشت که شبیه به روسریهای بزرگ بود و قدمت آن را چیزی حدود 3000 سال تخمین زده بودند و این نشان از اصیل بودن لباس محلی لر دارد. من همیشه شیکپوش بودم و سعی میکردم دامنهایم پرترین چین را داشته باشد. لباس سنتی منطقه ما سر تا پا بدن را میپوشانید و نماد کاملی از حجاب بود. استان ما چهار فصل بود، در واقع از دو قسمت سردسیر و گرمسیر تشکیل میشد و روستای ما در منطقه گرمسیری آن واقع بود. هر چند که این گرم بودن فقط در تابستان بود و بقیه فصول سال آب و هوای فوقالعادهای داشت. در روستایمان چشمهای وجود داشت که مردم آن به دلیل نبود آب آشامیدنی مجبور بودند هر روز برای تهیه آب و انجام کارهایی که به شستشو و نظافت ربط داشت، مسافتی را طی کنند تا بر سر چشمه برسند و این مسئله زندگی را برای همه ما سخت میکرد. مردم این دیار زندگی ساده و به دور از حاشیهای داشتند و مهماننواز و خونگرم بودند.
هر ماه که میشد عمویم حیات خان برای دستبوسی و چگونگی اداره امورات نزد محمدرضا پهلوی عازم تهران میشد. برای بدرقهاش مهترباشی و دهل و ساز میآوردند و مردهای روستا سوار بر اسب دورش گرد میآمدند و زنها هم با لباسهای رنگیشان که صف میکشیدند و با ورود خان راه را برایش باز میکردند. من همیشه موقع خروج و ورود عمویم لباسهای رنگی و زیبایم را به تن میکردم و با دخترعمویم و در اول صف زنها به استقبال عمویم میایستادیم. ما در عمارتمان ندیمههای زیادی داشتیم ولی بیشتر آنها در خدمت حیات خان بودند. مادر من بیشتر کارهای خانه را خودش انجام میداد برای همین کم پیش میآمد از ندیمهها استفاده کند…
کلیدواژهها: دفاع مقدس، جنگ ایران و عراق، داستان
نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.