معرفی کتاب: قصهی ما در شهر زیبای اصفهان، از خانهی یک پدربزرگ و مادربزرگ دوستداشتنی شروع میشود. آنها با عشق فراوان برای نوهی عزیزشان که قرار هست دو هفتهی بعد به دنیا بیاید سیسمونی خریدند. لباسهای رنگارنگ، عروسکهای قشنگ، پستونک و…
آنها حسابی خودشان را برای به دنیا آمدن نوزاد دخترشان آماده میکردند.
یک روز صبح زود که خورشید طلایی توی آسمان آبی میدرخشید، پدربزرگ به نانوایی رفت که نان تازه برای صبحانه بخرد. توی نانوایی چند تا از دوستانش در مورد اینکه آمریکا و اسرائیل به کشور حمله کردهاند صحبت میکردند.
پدربزرگ وقتی به خانه رفت به مادربزرگ میگوید که از دوستانم شنیدهام که آمریکا و اسرائیل به کشورمان حمله کردهاند. بعد از اینکه اخبار جنگ را از تلویزیون میبینند، متوجه میشوند که جنگ شروع شده است.
مادربزرگ و پدربزرگ یادشان میافتد به چهل سال پیش که صدام به ایران حمله کرد و مسجد جامع اصفهان و مسجد حاج میر محمدجعفر آبادهای را مورد حمله قرار داد، پدربزرگ و مادربزرگ ناراحت شدند. قطرات اشک از چشمان آنها سرازیر شد و توان حرف زدن نداشتند…
کلیدواژهها: دفاع مقدس، جنگ دوازده روزه، جنگ ایران و اسرائیل، بمباران هوایی، شهیدان، داستان
نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.